مرا با خاک می سنجی نمی دانی که من بادم

نمیدانی که در گوش کر افلاک فریادم

نه خود با آب کوثر همسرشتم نز بهشتم من

که من از دوزخم با آتش نمرود همزادم

نه رودی سر به فرمانم که سیلابی خرو شانم

که از قید مصب و بسترو سر منزل آزادم

گهی تنگ است دنیایم گهی در مشت گنجایم

فرو مانده است عقل مدعی در کار ابعادم

برای شب شماری چوبخط روزها کافی ست

جز این دیگر چه کاری هست با ارقام واعدادم؟

به جای فرق خود بر ریشه خسرو زنم تیشه

اگر چه عاشق شیرینم و از نسل فرهادم

گهی با کوه بستیزم گه از کاهی فرو ریزم

به حیرت مانده حتی آنکه افکنده است بنیادم

همان مردن ولی از عشق مردن بودو دیگر هیچ

اگر آموخت حرف دیگری جز عشق استادم

به زخمی مرهمم کس را وزخمی میزنم کس را

شگفت آورترینم من چنینم:جمع اضدادم

شعر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٢ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ