دیشب برای دفتر من همّ و غم شدی
بی حرف پیشِ مطلعِ حرفِ قلم شدی

باور نکرد نیست سرانجام در زمین
مهمانِ رسمی شب شعر خودم شدی

تو از زمان آدم و حوا، وَ قبل از آن
بر روی دست های مشیّت علم شدی

بی مرحمت که روز شما شب نمی شود
اصلاً تو آفریده برای کرم شدی

هشتاد سال و خرده ای انگار می شود
از جمع اهل بیتِ حرم دار کم شدی

با اتفاق هشتم شؤال آن زمان
تنها گریزِ روضه? من در حرم شدی

ماندم چرا زمین و زمان زیر و رو نشد
آن موقعی که وارد بازی سم شدی

آن بار هفتمی که لبت رنگ سبز شد
آن بار هفتمی چه قَدَر پر ورم شدی

وقتی که شعله چادر مادر گرفته بود
زخمیِ دست هیزم و چوبِ ستم شدی

حالا بماند این که چه شد بین کوچه ها
حالا بماند این که برای چه خم شدی

«عارف» نگو دگر، نکند فکر می کنی!
مثل مؤید و شفق و محتشم شدی



نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٦ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ